تبليغاتX
تخريبچي فرهنگي
آنانكه رفتند كاري حسيني كردند و آنانكه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند.

بسمه تعالي

شبی در خواب فرشته ای به سراغم امد دستانم را گرفت ومرا تا اسمان برد اسمان زیبا بود و وسیع مثل

دریا لبخندی زدم و گفتم:وای چه زیباست!وبعد از ته دل خندیدم فرشته مدتی صبر کرد تا نگاه کردنهایم

تمام شود ان گاه گفت زیر پایت را نگاه کن با تعجب پایین را نگاه کردم و زمین را دیدم وبعضی از مردم از

 گرسنگی و تشنگی شان دیگر قادر به ادامه زندگی نبودند و زمین و زمان را کفر می گفتند،بعضی از

 مردم بی پول اوراهٌ کوچه ها و خیابانها بودند  بعضی از مردم....خیلي وحشتناک بود دلم برای همه آنها

سوخت و برای همه ی انها گریستم فرشته مدتی صبر کرد تا گریستنم تمام شود

آنگاه بین تمام همه مردم بدبخت پسری را نشان داد پسری که گوشه ای بی احساس نشته بود و

دیگران را نظاره می کرد.

فرشته گفت:از همه ی   مردم این پسر بدبخت تر و من تنها دلم بری او می سوزد با تعجب گفتم :مگر

چند نفر را از دست داده ؟مگر چند هفته بدون غذا سر کرده مگر........

فرشته سری از تاسف تکان داد و گفت دلم برای ائ میسوزد چون خیال میکند خدا دیگر  دوستش ندارد.


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:54  توسط سيد گردان تخريب  |