بسمه تعالي
شبی در خواب فرشته ای به سراغم امد دستانم را گرفت ومرا تا اسمان برد اسمان زیبا بود و وسیع مثل
دریا لبخندی زدم و گفتم:وای چه زیباست!وبعد از ته دل خندیدم فرشته مدتی صبر کرد تا نگاه کردنهایم
تمام شود ان گاه گفت زیر پایت را نگاه کن با تعجب پایین را نگاه کردم و زمین را دیدم وبعضی از مردم از
گرسنگی و تشنگی شان دیگر قادر به ادامه زندگی نبودند و زمین و زمان را کفر می گفتند،بعضی از
مردم بی پول اوراهٌ کوچه ها و خیابانها بودند بعضی از مردم....خیلي وحشتناک بود دلم برای همه آنها
سوخت و برای همه ی انها گریستم فرشته مدتی صبر کرد تا گریستنم تمام شود
آنگاه بین تمام همه مردم بدبخت پسری را نشان داد پسری که گوشه ای بی احساس نشته بود و
دیگران را نظاره می کرد.
فرشته گفت:از همه ی مردم این پسر بدبخت تر و من تنها دلم بری او می سوزد با تعجب گفتم :مگر
چند نفر را از دست داده ؟مگر چند هفته بدون غذا سر کرده مگر........
فرشته سری از تاسف تکان داد و گفت دلم برای ائ میسوزد چون خیال میکند خدا دیگر دوستش ندارد.






