تبليغاتX
تخريبچي فرهنگي
آنانكه رفتند كاري حسيني كردند و آنانكه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند.

همونطوريكه مطلعيد نيروي انتظامي برخوردش رو با بدحجابها شروع كرده ولي از اونجا كه ما هم نيروي فرهنگي هستيم مطلبي رو كه فكر مي كنم با اين قضيه بي مربوط نيست تو وبلاگم گذاشتم.ايشاء الله استفاده كنيد.

معرفی
کارشناس طرح ریحانه او را به من معرفی کرد. گفت یک دختر تازه مسلمان آمریکایی است.کارشناس طرح اورا برای مصاحبه آورد.در طول مصاحبه من فارسی سوال پرسیدم و او هم به فارسی جوابم را داد، فقط در بعضی جاها لغت فارسی صحیحی پیدا نمی‌کرد. بهش می‌گم: مي‌خواهيم راجع به مشخصات يك جوان موفق، يك جوان برتر و زندگي شخصي‌اش با شما صحبت كنيم. صرفاً مدنظرمان اين نيست كه شما يك جوان برتر هستيد ما به همراه خوانندگان آخر مصاحبه به اين نتيجه مي‌رسيم كه آيا شما در زندگي‌تان موفق بوده‌ايد يا نه!
به آرامی سرش را تکان می‌دهد یعنی که موافق است و مصاحبه از همین لحظه شروع می‌شود.

 ***
ـ استرس كه نداريد؟
چرا يك كم.
ـ بعنوان اولين سؤال بريم آمريكا، چه تصوراتي از آنجا توي ذهنتان باقي‌مانده، چه طوري آنجا را براي من يا براي خواننده به تصوير مي‌كشيد؟
آمريكا سرزميني است كه همه فكر مي‌كنند سرزمين آزادي است و هركس هر كاري دلش بخواهد انجام مي‌دهد، در حالي كه تصوير درستي كه بايد داشته باشيم اين است كه آزادي كامل هيچ جاي دنيا نيست. آزادي در آنجا بيشتر شعار است. مثلاً مي‌گويند آزادي بيان داريم، آزادي دين داريم و آزادي فلان داريم. ولي من كه در آنجا حجاب داشتم بعضي اوقات اذيت مي‌شدم. نگاه‌هايي از طرف مردم بود يا يك چيزهايي مي‌گفتند. اين در مورد آزادي دين كه بيشتر زندان‌هاي گوانتانامو را مسلمون‌ها...
ـ خيلي بيش از حد حرفهايتان سياسي شد، مي‌خواهم محيط زندگي‌تان، همسايه‌تان، محله‌تان را توي آمريكا به تصوير بكشيد، نمي‌خواهم از سياست‌هاي خارجي آمريكا صحبت كنيم. مي‌خواهم ببينم توي آمريكا چه طور زندگي مي‌كرديد.
خب چه جوري زندگي مي‌كرديم؟! ا... توي يك منطقه‌اي از شهر زندگي مي‌كرديم كه تقريباً بالاي شهر بود. توي رفاه زندگي مي‌كرديم، يعني همه چيز داشتيم. چيزي كه پدرم مدنظر داشت اين بود كه جايي زندگي كنيم كه زن و بچه‌اش در امان باشند. توي منطقه ما تقريباً امنيت وجود داشت، ولي بچه دزدي و اين چيزها طبيعي بود.
ـ چقدر با همسايه‌ها ارتباط داشتيد؟
تا حدودي... قبل از اينكه بيشتر مذهبي شويم، خب ارتباط وجود داشت، رفت و آمد هم نه به اون صورت، يعني توي خيابان صبح‌ها همديگر را مي‌ديديم يك احوالپرسي و فقط در همين حد، ولي نه مثل اينجا مرتب بريم خانه همسايه‌ها ولي بعد از اينكه بيشتر مذهبي شديم بعضي از همسايه‌ها از ما دوري كردند. تقريباً قطع رابطه كردند. شايد يك كم ترس داشتند از ما...
ـ به نظر شما يك جوان آمريكايي چه مشخصه‌اي دارد؟ يعني وقتي مي‌گوييم جوان آمريكايي با توجه به جوانهايي كه در آنجا ديده‌ايد چه چيزي توي ذهنت مي‌آيد؟ چه تيپي؟ چه قيافه‌اي؟ چه مذهبي؟ چه مسلكي؟
اعتقاداتشان خيلي سست و ضعيف است. اگر بخواهيم با جوان ايراني مقايسه كنيم مي‌شود گفت بي‌ادب هستند (خنده) و فرهنگ‌شان يك جوري است كه هر جوري كه دلشان مي‌خواهد هستند. وقتي كه به يك جوان آمريكايي نگاه مي‌كنيم، مي‌توانيم بفهميم كه خانواده‌اش مي‌گذارند هر كاري كه دلش مي‌خواهد انجام دهد.
ـ كي دقيقاً آمديد ايران؟
دو سال پيش!
ـ قبلش هم ايران آمده بوديد؟
بله.
ـ چند بار؟
سه بار.
ـ وقتي آمريكا بوديد چه ذهنيتي از ايران داشتيد؟
ذهنيت بدي نسبت به ايران نداشتم، چون فاميل ايران داشتيم تصور من از ايران يك جايي براي خوشگذراني بود چون فاميل ما هم يك خانواده گرمي هستند، يعني هميشه با هم هستيم و صميمي. ايران براي من يك جايي بود كه در كنار خانواده به تفريح مي‌پرداختيم.
ـ وقتي آنجا بودي فكر مي‌كردي يك روز بياي ايران زندگي كني؟
نه فكر نمي‌كردم.
ـ چي شد كه خانواده‌تان تصميم گرفتند ايران بمانند؟
وقتي براي اولين بار و دومين بار آمديم ايران ما با عمويم آشنا شديم. عمويم خيلي مذهبي بود. يك مسلمان به تمام معنا، يعني واقعاً يك مجسمه‌ي تقواب ود. (اشك توي چشم‌اش حلقه زد) با ايشان كه آشنا شديم بابام بيشتر مذهبي شد، از قبل هم توي ذهن بابام بود كه يك روز برگرديم ايران. 9 روز بعد از برگشتن ما، خبر رسيد كه عموم توي تصادف فوت كرده اين قضيه براي مامان بزرگم يك مصيبت خيلي بزرگ بود. تصميم گرفت كه به ايران بياييم.
ـ فكر مي‌كني توي ايران چه امتيازاتي هست كه توي آمريكا نيست؟
فرصت‌هاي معنوي! آنجا كم مي‌شد كه من بتوانم بروم جايي و يك سخنراني خيلي خوب بشنوم. من خودم شخصاً خيلي به سخنراني و اين جور چيزها علاقه‌مند هستم، به خصوص سخنراني‌هاي مذهبي و بحث و اين جور چيزها خيلي دوست دارم. آنجا خيلي كم بود و بحث‌هايي هم كه شكل مي‌گرفت خيلي سطحي بود، عميق نبود. ولي اينجا مي‌توانم خودم انتخاب كنم، آنقدر كه اين جلسات زياد هست. آزادي بيان بيشتري هم اينجا مي‌بينم.
ـ مي‌خواهيم بياييم توي زندگي شما، يعني توي روزمره‌تان. جزئياتي كه زندگيتان دارد. مي‌تواني يك روزت را از صبح وقتي كه از خواب بيدار مي‌شوي تا شب براي‌مان تشريح كني؟
صبح براي نماز صبح بيدار مي‌شوم...
ـ براي بيدار شدن براي نماز مشكل نداري، با توجه به اينكه اذان را تقريباً ساعت 3 مي‌گويند؟
اگر شب زياد بيدار بمانم كه معمولاً بيدار مي‌مانم، چرا مشكل بيدار مي‌شوم. ولي خيلي مصمم هستم كه هر روز براي نماز از خواب بيدار شوم. ولي يك عادت بدي دارم كه بعد از نماز صبح مي‌خوابيم. بعد اگر روز مدرسه‌اي باشد ساعت 6 بلند مي‌شوم آماده مي‌شوم براي مدرسه. توي محيط مدرسه خيلي راحت هستم، چون توي يك محيطي قرار دارم كه جوش خيلي صميمي است و دوستانم يا افرادي كه باهاشان سر و كار دارم مي‌شود واقعاً ازشان چيزي ياد گرفت؛ معلم‌ها و كادر مدرسه، بعد نماز و بعد وقتي كلاس‌ها تمام مي‌شود، بر مي‌گردم خانه و به درس‌هايم مي‌رسم. حقيقتش از وقتي كه مدرسه شروع مي‌شود خيلي كم مي‌شود كه تلويزيون را روشن كنم و يا پاي كامپيوتر بنشينم بيشتر سرم توي درس است.
ـ توي اين روال برنامه‌هاي هر روزه‌ات يك برنامه هست كه خيلي دوستش داري، يعني به آن كه مي‌رسي با اشتياق به سراغش مي‌روي؟
معمولاً من سعي مي‌كنم هر شب يك حزب قرآن بخوانم، معمولاً هم بعد از نماز مغرب و عشا مي‌خوانم. وقتي به آن موقع مي‌رسم حتي وقتي دارم نماز مغرب و عشا را مي‌خوانم به فكر اين هستم كه نمازم را زودتر تمام كنم و بروم قرآن بخوانم.
ـ به نظر تو جوان موفق به چه جور جواني مي‌گويند؟
به كسي كه هم اعتماد به خدا داشته باشد و هم اعتماد به خودش. به عقيده‌هايش باور داشته باشد، به خودش احترام بگذارد، عزت نفس داشته باشد. اگر اين جوري باشد توي همه چيز مي‌تواند موفق باشد.
ـ شما عزت نفس داريد؟
تا يك حدودي!
ـ چرا تا يك حدودي؟
من زياد از خصلت‌هاي خودم خوشحال نيستم از خودم كاملاً راضي نيستم(!)
ـ چرا؟! كدام يك از خصلت‌هات هست كه دوستش نداري؟
يك چيزي كه از خودم خوشم نمي‌آيد اين است كه حساسم يعني يك كسي كه يك حرفي به من بزند كه خوشم نيايد روي دلم مي‌ماند، ولي بعضي‌ها هستند كه اگر چيزي بشنوند زود فراموشش مي‌كنند و طرف را مي‌بخشند. من طرف را مي‌بخشم ولي به راحتي نمي‌توانم از دلم بيرونش كنم، نمي‌توانم فراموشش كنم.
ـ حديثي هست كه اين خصلت را نفي كرده باشد؟ چيزي به ذهنت مي‌رسد؟
توي قرآن گفته شده كه ببخشيم و چشم‌پوشي داشته باشيم انگار كه هيچ اتفاقي نيافتاده.
ـ چند تا دوست توي ايران داري؟
بيشتر دوست‌هاي مدرسه‌ام و خانواده‌ام را دوست دارم.
ـ چه آدم‌هايي را به عنوان دوست انتخاب مي‌كني؟ ويژگي خاصي براي دوست‌هايت در نظر داري يا نه، هركس كه باهات صميمي برخورد كرد را به عنوان دوست انتخاب مي‌كني؟
آن فرد بايد مثل من خجالتي نباشد، بيشتر پرحرف باشد و اينكه بتوانم يك چيزي ازش ياد بگيرم. ازش يك تأثير خوبي بگيرم. بعد شاد باشد و از اين جور چيزها...
ـ دوستان چقدر توي موفقيت آدم تأثير دارند؟
خيلي! خيلي‌ها هستند كه به خاطر دوستان و آشنايشان زندگي خودشان را تغيير داده‌اند.
ـ مثل خانواده شما كه بعد از آشنايي با عمويتان تغيير كرديد و تصميم گرفتيد مذهبي شويد؟
بله.
ـ شما خودتان را جوان مي‌دانيد يا نوجوان؟
فكر كنم جوان باشم!
ـ يك جوان را چه جوري تعريف مي‌كنيد؟
(كمي فكر مي‌كند) كسي كه از زندگي لذت ببرد، از فرصت‌هايش استفاده كند، به فكر آينده‌اش باشد، دورانديش باشد البته تا حدودي و...
ـ منظورت اين است كه جوان بايد اين خصوصيات را در خودش تقويت كند؟ چقدر انرژي توي جواني مؤثر است؟ تحرك، پويايي و نشاط چقدر براي جواني لازم است؟
اگر اينها نباشد كه جواني هم نيست، اصلاً جواني يعني همين‌ها. جوان دارد آماده مي‌شود كه وارد زندگي بزرگسالان شود و اگر تحرك و پويايي و اين چيزها را نداشته باشد خب چي مي‌گين منفعل؟... نمي‌تواند پيشرفت داشته باشد و به فكر آينده‌اش نيست.
ـ در چه رشته‌اي درس مي‌خوانيد؟
معارف.
ـ رشته‌ي معارف را فقط يك دبيرستان درس مي‌دهد؟
بله دبيرستان شهيد مطهري!
ـ از اين رشته راضي هستي؟
بله!
ـ چه درس‌هايي توي رشته‌ي معارف مي‌خوانيد؟
درس‌هاي رشته‌ي علوم انساني بعلاوه درس‌هاي رشته‌ي معارف مثل تفسير، سال دوم احكام داشتيم، اخلاق و تاريخ اسلام.
ـ شما مي‌خواهيد به كجا برسيد؟
هدفم اين است كه...
ـ من اسمش رو هدف نمي‌گذارم، آدم يكسري هدف دارد، يكسري قله. شايد هدف من اين باشد كه انسان خوبي باشم ولي اين قله من نيست، قله‌ي من اين است كه يك روزنامه‌نگار حرفه‌اي بشوم. قله‌ي شما كجاست؟
من دوست دارم يك مبلغ دين خودم باشم.
ـ چه كارهايي براي رسيدن بهش انجام دادي؟
همين رشته‌اي كه دارم درس مي‌خوانم. واقعاً خيلي كمكم كرده، اطلاعاتم نسبت به قبل خيلي بالاتر رفته.
ـ به نظر تو بزرگترين مشكل دخترهاي ايراني چيست؟
شايد اين باشد كه نمي‌توانند با پدر و مادرشان و كلاً با خانواده‌شان ارتباط خوبي برقرار كنند. يعني من افرادي را مي‌شناسم كه نمي‌توانند با مادرشان حرف بزنند، همه چيز را به آنها نمي‌گويند، بيشتر چيزهايشان را، رازهايشان را توي خودشان نگه مي‌دارند، در حالي كه خانواده ما اصلاً اين جوري نيست. يعني من همه چيزم را به مادرم مي‌گويم.
ـ وقتي كه آمريكا بودي حجاب را چطور تعريف مي‌كردي، چي برايت حجاب بود؟
قبل از اينكه چيزي سرم كنم راستش دوست نداشتم حجاب داشته باشم.
ـ شما از چند سالگي حجاب را انتخاب كردي؟
مي‌شود گفت آخرهاي دوم راهنمايي!
ـ چي شد كه اين جوري شد؟!
در همان سالها قضيه يازده سپتامبر پيش آمد. راستش من با خودم فكر مي‌كردم كه من به عنوان يك زن مسلمان بايد بتوانم از دينم در برابر نارواهايي كه مي‌شنيدم دفاع كنم. بيشتر كه كتاب خواندم، فكر كردم و به تذكرهاي پدرم گوش دادم، تصميم گرفتم به نوعي به همه نشان بدهم كه من يك زن مسلمان هستم و حجاب براي اين منظور بهترين وسيله بود.
ـ حجابت توي آمريكا چي بود؟
يك روسري، با يك پيراهن آستين بلند و شلوار.
ـ وقتي آمدي ايران و با چادر مواجه شدي به عنوان يك حجابي كه خانم‌ها اكثراً از آن استفاده مي‌كنند، بر خوردت با آن چه طور بود؟
توي مدرسه مانتويي بودم، ولي تمام دوستانم چادري بودند. من هم كم كم چادر را پذيرفتم و بهش عادت كردم. الان به هيچ وجه حاضر نيستم از سرم برش دارم حتي توي مسافرت!
ـ كدام يك از واجبات دين هست كه واقعاً دوستش داري؟
من روزه را خيلي دوست دارم!
ـ چرا؟!
توي ماه مبارك رمضان كه روزه مي‌گيريم، مي‌دانيم كه بقيه هم توي اين ماه دارند همان روزه را مي‌گيرند، يك احساس چي مي‌گن؟...
اتحاد و اين‌ها به من دست مي‌دهد و اينكه روزه يك عبادت مخفي است اگر من يك روزه مستحبي بگيرم هيچ‌كس با خبر نمي‌شود.
ـ با زبان فارسي مشكل پيدا نكردي؟
چرا(!)
ـ چقدر طول كشيد كه باهاش كنار بياي و اينقدر راحت فارسي صحبت كني؟
توي آمريكا كه بوديم، از سوم دبستان بابام باهام كار مي‌كرد و من را مي‌فرستادند كلاس. بابام خيلي سخت‌گيري مي‌كردند. من اولش مخالفت نشان مي‌دادم. اول اصلاً دوست نداشتم فارسي ياد بگيرم. شنبه‌ها من و بابام با هم مي‌رفتيم كتاب خانه و بابام بهم فارسي درس مي‌داد. من از شنبه‌ها متنفر بودم. ولي الان از پدرم واقعاً تشكر مي‌كنم چون پايه‌ام را قوي كرد بعد وقتي كه ايران آمدم خيلي برايم سخت بود. كلمه‌هاي بزرگ بود، وارد دوم دبيرستان شده بودم.
ـ شما دختر چندم خانواده‌ايد؟
دختر اول!
ـ بعد از شما چند تا بچه توي خانواده هست؟
فقط خواهر كوچكترم.
ـ با آداب و رسوم ايراني‌ها توي اين دو سال آشنا شدي؟
بله.
ـ كداميك از اين آداب و رسوم بيشتر برايت جالب است؟
اينكه رفت و آمد زياد است، به خصوص بين خانواده‌ها كه همبستگي خيلي زيادي نشان مي‌دهند، صميمي هستند و از همديگر هميشه با خبر هستند.
ـ طرح ريحانه چه جور طرحي است؟
من بيشتر از جلسات بحث و پرسش و پاسخ‌اش خوشم مي‌آيد. من خودم زياد اهل بحث كردن نيستم بيشتر دوست دارم شنونده باشم.
ـ اگر بخواهي يك ايراد از اين طرح بگيري آن چيست؟
تازگي‌ها يك ميزگرد داشته‌اند. درست است كه كساني كه بيشتر فعال بودند مي‌توانند در اين ميزگرد شركت كنند ولي من بعنوان شنونده دوست داشتم در آن شركت كنم.
ـ چقدر موسسه خدمات مشاوره‌اي، جوانان و پژوهش‌هاي اجتماعي آستان قدس رضوي را مي‌شناسي؟
من فقط تابستان سال پيش توي طرح دختران آفتاب شركت داشتم. آشنايي‌ام با موسسه در همين حد است.
ـ چشم‌هايت را ببند تصور كن كه توي محراب نشسته‌اي و خدا دارد به حرفهايت گوش مي‌دهد، قرار است كه خدا به چند تا از سؤال‌هايت جواب بدهد، اون چند تا چيه؟
شايد يكي‌اش اين باشد كه چرا خدا اول آدم‌هاي خوب را مي‌برد. در حالي كه ما مي‌توانيم از آنها خيلي بيشتر تأثير بگيريم.(خیلی فکر می‌کند....) می‌پرسم چرا مرا به این راه کشانده است. بااین کار چه چیزی می‌خواهد به من بگوید.... سوال سختیه!

جهت ديدن عكس اين خانوم:  http://tinypic.com/view.php?pic=52wpp3a


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:45  توسط سيد گردان تخريب  | 

يكي از رفقا يه مطلبي برام فرستاد خيلي صفا كردم ايشاءالله شما هم لذت ببريد: ما روهم بدعائيد.

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان،11 ركعت است
بنده: خدايا، من خسته ام نمي توانم نيمه شب يازده ركعت بخوانم
خدا: بنده ي من! دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين 3 ركعت را بخوان
بنده: خدايا 3 ركعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يك ركعت وتر بخوان
بنده: خدايا امروز خيلي خسته شده ام! راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و بگو يا الله!
بنده: خدايا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد
خدا: بنده ي من همان جا كه دراز كشيده اي تيمم كن و بگو يا الله!
بنده: خدايا هوا سرد است ونمي توانم دستانم را از زيرپتوبيرون بياورم !
خدا: در دلت بگو يا الله ما برايت نماز شب حساب مي كنيم
بنده اعتنايي نمي كند و مي خوابد.
خدا: ملائكه ي من، ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده
است.چيزي به نماز صبح نمانده.
او را بيدار كنيد دلم برايش تنگ شده امشب با من حرف نزده است
ملائكه: خداوندا دو بار اورا بيدار كرديم، اما او باز هم خوابيد.
خد ا:ملائكه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست!
خدا: اي بنده خورشيد از مشرق سر بر مي آورد بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود
خداوند رويش را بر مي گرداند
ملائكه ي من: آيا من حق ندارم كه با اين بنده قهر كنم؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:53  توسط سيد گردان تخريب  |